X
تبلیغات
سیگما

سلامی دوبارهبه همگی و مخصوصا امیرحسین عزیز که حتی یوزر-پسوورد سیگما رو هم فراموش کرده بود :)))

حالا ما هر چقدر هم که بی معرفت باشیم حداقل یوزر-پسوورد رو یادمون هست!

به هر حال بسیار افتخار دادین. ازدواجت رو هم (دوباره) تبریک میگم و براتون آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم. 

عکس خیلی جالب و خاطره انگیزی بود؛ ممنون. 

در مورد فیس بوک هم می خواستم بگم که محمدجواد عبدی یه پیج برای بچه های ریاضی دانشکده درست کرده و بعضی از بچه ها اونجا سر می زنند. 

من بالاخره فهمیدم دفتره دست کی بود :) اما طرف انداخته بودش دور :( اگه اون پستم هیج نفعی نداشت حداقلش این بود که تو اومدی اینجا و یه حالی به سیگما دادی :)

برای همه آرزوی روزهایی گرم و پر از شادی می کنم.



+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 و ساعت 6:11 |
سلام به همه دوستان عزیزسیگمایی.

امیدوارم حال همگی خوب باشه و ایام به کام.

یه سوال: من یه دفتر تمرین توپولوژی داشتم که سال 84 برای کلاس حل تمرین توپولوژی آقای مرصعی تهیه کرده بودم. نمی دونم آخرین بار چه کسی اون رو از من گرفت و دیگه پس نداد! اگه کسی اطلاع داره بی زحمت یه خبری به من بده؛ خیلی لازمش دارم :)

موفق باشید.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه شانزدهم دی 1391 و ساعت 23:9 |
سلام به همگی.

ممنونم از همه دوستانی که مطلب پست می کنن و من هم شرمندم که زیاد وقت نمی کنم بنویسم ولی خیلی وقتا به سیگما سر میزنم تا از احوال دوستان جویا بشم. 

خانم باقری واقعا تبریک میگم بهتون و امیدوارم که همیشه از این خبرای خوب بدین. براتون آرزوی موفقیت میکنم.

سلام من و فاطمه رو به همه دوستان برسونید.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 و ساعت 8:26 |
سلام به همه بچه ها، مخصوصا شهلا خانم و محمد عزیز.

من و فاطمه هم صمیمانه وصال این دو یار مهجور رو بهشون تبریک میگم و امیدوارم زندگی ای شاد، سعادتمند و پر از موفقیت و دلخوشی رو آغاز کنن.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه هفتم مرداد 1390 و ساعت 3:10 |
سلام به همگی و شرمنده از اینکه خیلی وقته نتونستم چیزی بنویسم.

در مورد اون سوال که آیا ریاضی آخر و عاقبت داره یا نه، اولا همه کسایی که تو سیگمان خودشون صاحب نظرن؛ مخصوصا محمدرضا که هم ریاضی رو دیده هم صنایع و هم یه جورایی علوم کامپیوتر!!

اما به نظر من خوب به هر حال تو ایران خیلی سخته آدم با ریاضی امرار معاش کنه مگه اینکه از یه جای خوب دکترا بگیره که باز هم هنوز شغلی رو نمیشه تضمین کرد. ولی در کل باید این رو هم در نظر گرفت که خیلی از شغلهایی که مثلا دانش آموختگان رشته های مهندسی به دست میارن آنچنان نیازی به دانشهای آموخته شده نداره و تو خیلی از موارد حتی همپوشانی نداره. از این نظر اگه بخاویم مقایسه کنیم، به نظرم حتی اگه کسی لیسانس ریاضی بگیره و تو یه دبیرستان درس بده احساس مفید بودن بیشتری بکنه و کمتر احساس کنه که چهار سال از عمرشو داده تا یه مدرک بگیره. این حس وقتی شدیدتر میشه که آدم به ریاضی خیلی علاقه داشته باشه و تا دکترا پیش بره و توی یک موسسه تحقیقاتی یا یه دانشگاه مشغول به کار بشه. در کل منظورم اینه که اگه یه کسی تو ایران ریاضی بخونه و علاقه هم داشته باشه و شغلی در خور مدرکش پیدا کنه احساس رضایت بیشتری داره نسبت به کسی که وارد صنعت شده و یه کار روتینی رو که زیاد به دانش ژرف نیاز نداره  انجام بده.

اما اگه کسی به اون رشته ای که میخونه اگه علاقه نداشته باشه اصلا فرقی نمی کنه که چی بخونه - در ضمن این رو هم بگم که اکثر ماها شاید واقعا از ریاضی خوشمون میاد اما این آینده ی مبهم شغلی باشه که علاقه ما رو از اون بریده باشه. پس به نظر من اگه که یه علاقه نسبی به ریاضی داشته باشیم، بهتره که توش سنگ تموم بزاریم و بهترین باشیم، اون موقع است که هم فرضتهای شغلی مناسبی پیش میاد و هم از اون شغل لذت خواهیم برد.

اینا نظرات منه و ممنکه خیلی هم بیراه باشه؛ خوب میشه اگه هرکی نظر خودشو بگه تا ببینیم چقدر به واقعیت نزدیکیم.

-------------------------

محمدجواد عزیز ممنون از اینکه بهمون ملحق شدی :) ما رو از نظراتت بی نصیب نذار.

بجه ها ببینین میشه تو این بلاگفا یه کاری کرد که اگه کسی مسیج بذاره، به همه اعضا یه ایمیل از طرف سیگما به صورت اتوماتیک بره (مث فیس بوک).

در ضمن همونطوری که محمدرضا و محمدجواد گفتن اگه میتونین توی این پیج تو فیس بوک عضو بشین تا بتونین عکس و فیلم هم اگه از اون دوران دارین به اشتراک بذارین.

----------------------

این عکس هم شاید جالب باشه مخصوصا برای کسایی که با آقای رهنما کلاس داشتن :)

 (مربوط به یه کنفرانسیه توی بنف)


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه دوم خرداد 1390 و ساعت 7:59 |

سلام به همگی دوستان عزیز سیگمایی. ببخشید که دیر شد می خواستم زودتر بنویسم اما تو ایران خیلی سرم شلوغ بود. الان دو روزه که رسیدیم کانادا و دیگه سرمون زیاد شلوغ نیست. از طرف خودم و فاطمه دوست دارم صمیمانه ترین قدردانی ها رو از همه دوستانی که اون شب ما رو شرمنده کردند به عمل بیارم  چه اونهایی که موفق شدیم زیارتشون کنیم و چه اونایی که شرمندشون شدیم و موفق نشدیم زیارتشون کنیم (مخصوصا محمد و ملیحه خانم که من هم به نوبه خودم ازشون واقعا معذرت میخوام و اصلا دوست ندارم که توجیه کنم تاخیرمون رو!)

جای همه اونایی که نبودن خالی بود خیلی خاطره انگیز بود. یک تشکر ویژه هم از خانم باقری باید به عمل بیارم که واقعا زخمت زیادی کشیدن و همچنین مصطفی عزیز که مث همیشه ما رو شرمنده کرد و اجازه داد ارز مملکت رو (که از طریق پول یارانه ها نصیبمون شده بود) از کشور خارج کنم به کوری چشم بعضیا!!!

به امید دیدار مجدد همه شما دوستان با مرام.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه هفدهم دی 1389 و ساعت 18:34 |

به به می بینم که ما نبودیم بعضیا به خودشون جرات دادن افاضه فضل کنن! رووولاه تو هنوز زنده ای؟ انگار تا ما رو دق مرگ نکنی نمیمیری!! بذا پام برسه به ایران! اولین کاری که میکنم اینه که میبرمت خوابگاه، 128 تا کمربند بهت میزنیم (به اتفاق مرتضی، ممدرضا، سیدمهدی و نعمت) تا بفهمی که بی معرفت کیه!!

انشااله که بتونیم همگی با هم یه جایی جمع بشیم و یاد ایام کنیم - خانم باقری کار خودته! ما که میدونیم توی انجمن هم همه کارها رو شما میکردین و این رووولاه از خدا بی خبر می زد به اسم خودش! 

روح اله جان سلام ما رو به خانمت برسون و بهش بگو بیاد تو سیگما و بچه ها رو بی خبر نذارین از احوالتون

علیرضای عزیز ما هم برای شما و خونواده محترم آرزوی موفقیت و سربلندی می کنیم، امیدوارم بتونیم همدیگرو ملاقات بکنیم، هنوز با خانمت آشنا نشدیم! سلام ما رو بهش برسون...

فرجی خجالت بکش، فقط همین

 

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 5:37 |

ممنونم محمد رضا از خبر خوبت! من هم به حمید عزیز تبریک میگم و امیدوارم موفق و سرافراز و شادکام بشه. برای همه دانشگاه زنجانیای دیگه هم از صمیم قلب همین آرزو رو دارم... 

ما 15 نوامبر میایم ایران، ایکاش بتونیم یه جوری دور هم جمع بشیم و یاد ایام کنیم. سعی میکنم مخ رحیم رو هم بزنم که اون موقع بیاد ایران، شاید وحید رو هم کشوندیمش ایران!!

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 و ساعت 11:23 |

سلام. ممنونم محمدرضا جان و خانم باقری.

خوشحالم از اینکه باز هم بجه ها دارن تو سیگما مینویسن؛ به خانم صمدی و محمد مهرجوی عزیز هم خوشامد میگم


اواخر اپریل یه کنفرانسی بود توی دانشگاه منیتوبا و ما هم از خدا خواسته گفتیم بریم یه سری به رفیق چندین سالمون رحیم بزنیم. رحیم خداییش در حق ما خیلی خوبی کرده (مخصوصا اون روزایی که فاطمه ایران بود و خیلی از کارهای اداری مربوط به اومدن فاطمه به دوش رحیم بود) دمش گرم، هرچند در کل بویی از انسانیت نبرده! 


رفتیم دیدیم نشسته تو همین آفیسی که مشاهده کردین و مثل ... داره خرخونی میکنه. اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین! اون رحیم تقی خانی دانشگاه زنجان رو اگه 100 برابرش کنین میشه این رحیم کنونی!! جو گیر شده و همه درسای لیسانس و فوق و دکتری رو کنترات برداشته!!! 


ولی دستش درد نکنه سه چهار شبی تو خونه اش تلپ بودیم و هی  چنجه و جوجه میزدیم تو رگ!(یه عکس از اون روزا رو میذارم ) جای همتون رو خالی کردیم مخصوصا جای ممد فرجی. 


خانم باقری جواب سوال شما خیلی مفصله و تایپ من خیلی خیلی  کند! انشاالله اگه قسمت بشه بیایم ایران دور هم جمع میشیم و از خوبی ها و بدیهای کانادا و درس خوندن تو اینجاها با هم گپ میزنیم. 

در جواب سوال دوست عزیز مهمانمون من هم مشتاقم نظر بچه ها رو ببینم، سوال خوبیه... شاید من هم بتونم چیزی بنویسم.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:1 |

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 2:2 |
سلام به همگی...

محمدرضای عزیز حق داری! واقعا سیگما مث برهوت شده!! (مخصوصا با این قالب جدیدی که واسه سیگما گذاشتی! آدم احساس غریبگی میکنه!!!)

والا من هم خیلی وقتا به سیگما سر میزنم اما راستش این روزا درگیر پروژه ها و امتحاناتیم اینه که واسه نوشتن وقت کم میاریم! به خصوص اینکه واسه ی فارسی تایپ کردن باید با آزمون و خطا طایپ کنم!!

فاطمه و من برای همه دوستانی که الان مشغول امتخاناشون هستن آرزوی موفقیت میکنیم. ولی انشاالله بعد از امتحانا همگی بیاین تو سیگما تا جو مرده  ی سیگما رو عوض کنیم...

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه سوم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:14 |

همراه با بهترين شادباشهاي نوروزي


آرزوي تندرستي و تبريك سال نو


برای همه دوستان سيگمايی


بهمن و  فاطمه

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه یکم فروردین 1389 و ساعت 21:18 |
سلام به همه بروبچ سیگما. 

ممنون از علیرضای عزیز که یادی از ما کرد :)

سر من که همیشه ی خدا شلوغه اما مث همه ی شما ها منم خیلی وقتا سیگما رو میخونم! 

راجع به امن یا غیر امن بودن شهر باید بگم که 

"ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم" (رعد 11)

چرا همه میخوان شهر رو امن و امان کنن ولی کسی سعی نمی کنه اول شهر دلشو درست کنه؟ چرا هر کاری که دلمون میخواد میکنیم بعد میگیم شهر امن نیست؟ چرا هر خبر بی پایه و اساسی که به دستمون می رسه رو بی مهابا و بدون جستجوی صحت و سقم اون توی فیس بوک، توی ایمیل ها، اس ام اس ها و ... پخش می کنیم و از اون طرف داد می زنیم که چرا اینقدر از جامعه ی متمدن دوریم؟ چرا ... 

چرا فکر نمی کنیم که روزی در قبال چیزهایی که مینویسیم سوال خواهیم شد؟ چرا کمی شک نمیکنیم که شاید این حرفی که از قلم ما بیرون میاد، شاید فکریه که تبلیغات و هجمه های شیطانی توی ذهنمون ساخته؟ چرا اینقدر خودپسندانه فکر میکنیم که فکری از که ذهن کوچیک ما تراوش میکنه باید شهد گوارایی برای همه ذائقه ها باشه و کسانی که اون رو برنمی تابند یا عقب افتاده اند یا دهانشان به جیره خواری عادت کرده؟  چرا...؟ چرا...؟ 


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه یکم اسفند 1388 و ساعت 4:20 |


به پا خيز اي حسين اي شاه عزت               ببين نام تو را چون خوارکردند

ببين  اين روبهان  با کيش اسلام                چگونه  بعد  تو    رفتار کردند

هم  آغوش  نواي   "ياحسين" ات                غريو  نام   يک  کفتار   کردند

به  مشتي بي خرد افسانه  گفتند                دهانهاشان  همي افسار کردند

به  مدهوشان  شهر   بي  حيايي                 نويد  شهر  بي  مقدار   کردند

نه   تنها   نام   تو  آلوده  کردند                  نه  تنها حرمتت بر دار کردند

به خونت دختران سرخاب کردند                 به نامت فتنه ها  بسيار کردند

نگردد    فهمشان    آواي   نابت                 شکم ها  از  حرام  انبار کردند

 

بهمن احمدی

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 21:13 |
سلام به همگی دوستان سیگمایی و مخصوصا رحیم تقیخانی!! شاید بپرسین رحیم چرا؟! اون که سایه ی منو با تیر میزنه (البته من هم سایه ی اون رو!)

رحیم جان گذشته از شوخی، بر خودم دونستم که موفقیت واقعا بزرگت رو در گرفتن ویزای کانادا از صمیم قلب و از طرف خودم و فاطمه بهت تبریک بگم... واقعا خوشحال شدیم... ایولا به رحیم.... بازم گل کاشتی... انشالله سفر خوبی هم داشته باشی و تو کانادا درسای دکترات رو مث همیشه با انرژی و جدیت شروع کنی.

خانم باقری این رو گفتم تا حواستون باشه که این زبل خان میخواد بدون شیرینی دادن جیم بشه. حالا ما که همینجا شیرینی رو از حلقومش میکشیم بیرون اما شما اونجا حواستون باشه که تا یه شام مفصل به همه نداده فلنگ رو نبنده!!! گویا پروازش 21 نوامبره...

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 7:43 |

سلامی گرم در این روزای شروع سرما به همه دوستان...

علیرضا رحیم محمدرضا خانم باقری و همه ی دوستانی که هنوز یادی از ما میکنین امیدوارم همیشه موفق و خوشحال باشین و هر وقت میرین پارک ملت یادی هم از بروبچه ها قدیمی بکنین!

ما هم به یادتون هستیم؛ و از راه دور برای همه بچه ها آرزوی موفقیت و شادکامی میکنیم.

این هم یه عکس از من و فاطمه توی ریجاینا:

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 6:11 |
سلام به همه بچه هایی که هستند ولی نیستن! مخصوصا محمدرضا و علیرضا! 

من هم هر چند خیلی دیر اما عید فطر رو به همه تبریک میگم.

خانم طالبی ممنون از لطفتون، من هم امیدوارم که همه مخصوصا بچه های سیگما نیمه های گمشده ی خودشون رو یه روزی پیدا کنن. و امیدوارم کسانی که پیدا کردن قدرشون رو بدونن!! 

به خاطر چاپ شدن کتابهاتون واقعا تریک می گم (هم من هم فاطمه که حالا شاید خودش بعدا بنویسه) خیلی خوشحال شدم... انشاالله که کتابهای بعدیتون هم به زودی چاپ بشن و ما هم بتونیم بخونیم!

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 0:5 |
سلام به همگی دوستان مخصوصا علیرضا ی بی معرفت که یادی از دوستان کرده!!!

امیدوارم همگی تابستون خوب و خالی از اضطرابی پیش رو داشته باشین. 

من هم مدتی بود که سرم شلوغ بود اما تفریبا هر روز سیگما رو میخونم. اما سعی میکنم بیشتر بنویسم.

ظاهرا اونایی که با اسم مستعار کامنت میذارن همون بچه های سیگما هستن که اینطوری براشون راحتتره! اما بیاین به جای نظر نوشتن, لاگین بشین و با اسم خودتون بنویسین.

پس از آن که حکم دادگاه بر آن شد که سقراط باید جام شوکران را بنوشد، دوستانش امکان فرار او را فراهم آوردند و او می توانست فرار کند. اما او گفت: درست است که به اعتقاد من این قانون بد است، اما من با حکم آن میمرم تا این قانون بد زنده بماند و جامعه دچار بی قانونی نشود.


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 1:22 |

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 2:14 |
آورده اند که در روزگاران قدیم، دیار زنگان را مکتبی بود شهره به علم و ادب که اندر وی اندیشمندان را مجال بحث و مناظره در ابواب علوم دقیقه و طبیعه فراوان اوفتادی و هر که را نصیبی بودی از این بحر مواج نما.

در آن مکتب عالمی فرزانه که وی را شیخ مرصع الدین نام نهادندی، مبادرت ورزیدی به تعلیم علمی که نه وی را از او منفعتی رسیدی و نه آن علم فجیع را در دنیای قال فایده ای اوفتادی. گویند این علم را که در عالم خارج وی را اتصالی نبود، از آن جهت پروراندندی که هرگاه اژدهایی آید عالمان ریاضی شاید توانند آن را بدین علم به درک واصل نمایند.

مورخان به نقل از شیخ ابن ابی، در نسخه ی معروف تقلب المتقلبین، آورده اند که شیخ مرصع الدین را شیخی جوان و جویای نام معاونت نمودی در تعلیم و تهذیب که وی را شیخ الشیوخ افضل الفضلا افصح الفصحا اترک الترکا بهمن العلما نامیدندی. وی را شهرت از آن بودی که در وی ادعایی وافر موج زدی و از برای آن در هر محفلی سر بجنباندی. اوی به حلقه ی شیفتگان و جویندگان علم و شاگردان شیخ مرصع الدین شدی و ایشان را از حقایقی ناگفته از بحر وانفسای علم اژدهاکشی آگاه نمودی و وی را از این طریق روزی حاصل شدی.

شیخ ابن ابی گوید: در آن حلقه ی عشاق، جوانی نادان راه اوفتاده بود از دریای علم و ادب قطره ای نچشیده ولی در انجمن علمی و شورای اصناف وی را شهرتی عالمگیر حاصل شده. اوی را همه کار شایستی جز طی طریق علم و ادب. اوی را در مکتب ندیدندی جز در حال مبادرت به لهو و لعب و کسب ظواهر دنیوی. وی کی خود را شیخ محمد ابن ابی فرج خواندی، روزی در ورطه ی نیاز اوفتاد و از باب طلب در محضر شیخ بهمن العلما در آمد و در مقام عجز به وی پیشنهادی داد بی شرمانه! که بیا و مارا از منجلاب این علم خروشان وارهان تا در مقام مقبولین درگاه وی قرار گیرم. شیخ گفت: آخر چگونه شود در حالیکه تو را نصیبی از علم نباشد و در محضر شیخ والا از این بنده حقیر اعتمادی سترگ حاصل آمده. وی که نهادی مکار در وی نهاده شده بود گفت: یا شیخ، امر این گونه باشد که تو مرا نکته ای آموز بس حیرت زا، که من آن را در جمع عشاق بر تو خوانم و این حیرت همگان را بربیانگیزاند و همگان را شهودی از حقیقت علم این چاکر حاصل آید تا به هنگام مقبولیت یافتنم، کسی را شک در میان نباشد. و این گونه بود که شیخ را دل به رحم آمد و رهایی آن ملعون را از آتش علم اژدهاکش خواستار شد. و این گونه برفت که مطلبی بر وی راند و روز پس در مکتب آن را خویش به عمد غلط بنوشت و شیخ ابن ابی فرج با جراتی فراوان نظر شیخ  و سایرین را مردود خواند و نظر خویش  را بر جمع راند و همگان را حیرتی رفت وصف ناپذیر. جوان را شعفی حاصل شد و غره گشت و شیخ اوی را شایسته ی مقامی والا خواند. ناگهان در پایان کار بانویی جویای علم و ادب  از باب سوال بر وی در آمد و اوی را پرسید که این چگونه باشد در حالی که در فلان مدخل و فلان باب حدیث به گونه ای دگر باشد. ناگهان شیخ ابن ابی فرج را درماندگی مستولی شد؛ گویی نکیر منکر بر وی سوال رانده است. باری اوی را که هیچ نمیدانست جز آنچه که فرمود، یارای پاسخ دادن نبود و شیخ الشیوخ  از برای اینکه وی و  هم خود را از منجلاب نجات دهد، بانوی را پاسخ داد تا امر آنگونه باشد که مشیت پروردگار بر آن بود.

خدایا چنان کن سر انجام کار         کسی را نیافتد به آنجا گذار

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 7:7 |

سلام به همگی مخصوصا خانم باقری که میبینم بعد از مدتها به سیگما افتخار دادن. من هم، هم از طرف فاطمه و هم از طرف خودم ازتون ممنونم و براتون آرزوی موفقیت روز افزون میکنم.

از شنیدن خبرهای جدیدتون خیلی خوشحال شدم. اگه باهاشون تماس داشتین حتما از طرف ما هم بهشون صمیمانه تبریک بگین. امیدوارم خوشبخت و شادکام باشن...

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 9:48 |
http://haftrooz.net/pic/eshghe-piri[1].swf

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:52 |

من هم به همسر عزیزتر از جانم، فاطمه، این موفقیت  بسیار مهم رو تبریک میگم و همین جا به خاطر همه ی فداکاریها و سختیهایی که تحمل کرده (مخصوصا سختی دوری) از صمیم قلب تشکر و قدردانی میکنم و امیدوارم لیاقت این همه بزرگواری رو داشته باشم.  (و امیدوارم که اینجا همشاگردی خوبی برات باشم!!) 

لازمه به دوستان بگم که فاطمه در حالیکه به کار طاقت فرسای تدریس در دبیرسان مشغول بود با جدیت هر چه تمامتر برای تافل هم آماده شد و نهایتا به نمره ی مطلوب رسید. کسایی که تو دانشگاه زنجان فاطمه علینقی پور رو از نزدیک میشناختن، میدونن که همیشه یه شعار معروف داشت:

I reach everything I want...

مثلا همه میدونن، یکی دیگه از چیزایی که میخواست، این بود که تو کنکور (برای اینکه پوز بهمن احمدی رو به زمین بماله) رتبه ی خفن بیاره؛ و همون طور هم شد!!!

فاطمه ی عزیزم امیدوارم همواره به اون چیزایی که میخوای برسی...


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:12 |

A mathematician is a blind man in a dark room looking for a black cat which isn't there. (Charles R Darwin)


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:39 |

كنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي disk داد
بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين disk باشد يكي file ناب
كه بگرفتم از site افراسياب

برو حال­ مي كن بدين disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران disk را در drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكي list از root ديسكت گرفت

در ان disk ديدش يكي file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود

كز ان يك demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شرح­ و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره reset نمود
همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يكي bootable   ديسك آورد پيش

يكي toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود

همي گشت toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو virus را نيك بشناختش
مر از boot sector بر انداختش

يكي ضربه زد بر سرش toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد bit

به خاك اندر افكند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن
ز رايانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk از اسفنديار
 
+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:44 |

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب          جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب             آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:54 |

ما گرانی از دل صحرای امکان می‌بریم

یوسف بی‌قیمت خود را ز کنعان می‌بریم


همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است

مدتی هم غنچه سان سر در گریبان می‌بریم


ریشه‌ی ما نیست در مغز زمین چون گردباد

رخت هستی از بساط خاک آسان می‌بریم


گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم

دامن و دست تهی زین باغ و بستان می‌بریم


نیست برق خرمن گل، پنجه‌ی گستاخ ما

ما به جای گل ز گلشن چشم حیران می‌بریم


می‌کند منزل تلافی راه ناهموار را

ما به امید فنا از زندگی جان می‌بریم


نیست صائب بی‌غمی از وصل گل آیین ما

ما ز قرب گل چو شبنم چشم گریان می‌بریم


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:17 |

دانش متحول شد، یک زلزله حاصل شد

زیرا که ز شهرستان، ممد فرجی آمد، ممد فرجی آمد!


او خنده به لب آمد، پرونده بدست آمد

سوی مکتب زنجان، ممد فرجی آمد، ممد فرجی آمد


مکتب هنرستان شد، دانشگه زنجان شد

زیرا چو هنرمندان، ممد فرجی آمد، ممد فرجی آمد


نیشش به بناگوشش، این زمزمه در گوشش:

بهترین ریاضیدان، ممد فرجی آمد، ممد فرجی آمد


هم ادیب و میرزاپور، هم آرین مغرور

جملگی به هم گویان: ممد فرجی آمد، ممد فرجی آمد


هم مطرب و هم مجری، در انجمن علمی

هم رییس و کارگردان، ممد فرجی آمد، ممد فرجی آمد

....



+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:41 |
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود 
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

 
+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 7:16 |
خیلی جالبه، حتما روش فکر کنید!

12 تا سکه داریم که یکی از اونا ناسالمه (یعنی وزنش یا زیادتر از بقیه است یا کمتر). چطور می شه با 3 بار وزن کردن با یه ترازوی دو کفه ای او سکه رو پیدا کرد؟


باور کنید سرکاری نیست (به جون محمدرضا!!)
+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 8:13 |

سلام به همگی و مخصوصا به تازه داماد عزیز و دوست داشتنی گروه ریاضی، روح اله محمدی نوشاد!!!

آقا روح اله و زینب خانم، از صمیم قلب ازدواجتون رو تبریک میگم و از خدای مهربون براتون آرزوی خوشبختی و کامیابی میکنم. امیدوارم بعد از این همه سختی ها، سالهایی شیرین و پر از عشق و محبت در کنار هم داشته باشین.

کمتر کسی تو گروه ریاضی بود که روح اله محمدی شاد و زینب امیری رو نشناسه و مطمئنم همه اونا مث من از این اتفاق مبارک خوشحال و خرسندن.

Please every body join me to congratulate this fortunate marriage to them...


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 9:54 |

این روزها فقط خداحافظی میکنیم. یارانمان را بدرقه میکنیم و در انتظار خبر پذیرش بعدی می نشینیم. بدرقه دانشجویان پذیرفته شده در دانشگاه های خارج از کشور این سالها به امری عادی تبدیل شده. آنهم نه مالزی و هند و اکراین بلکه آمریکا و کانادا و انگلیس. نه دانشگاههایی که صرفا با چند صفحه فرم و پول واریز شده پذیرش میدهند بلکه دانشگاههایی که به بهترین معدل ها و کاملترین رزومه ها پذیرش میدهند. یعنی مستعدترین و کوشاترین دانشجویان. یعنی باهوشترین و منضبط ترین جوانان. یعنی سرمایه های اصلی هر کشور. و آنها می روند. با رضایت و با لبخند.

 بسیاری از افراد دلسوز و خیرخواه مملکت این مهاجرات ها را تقبیح میکنند و ماندن و بکارگیری تخصص در داخل کشور را شایسته تر میدانند.

 یعنی درواقع نگاه خود را ازعلت به معلول دوخته و او را که در دسترس تر است مورد خطاب قرار می دهند. در حالیکه هیچکس بعد از توصیه به ماندن برنامه مشخص دیگری برای توصیه ندارد. آیا نخبگانی که می مانند می توانند با تکیه بر استعداد و دانش خود شانس ادامه تحصیل در همان دانشگاه های معتبر قبلی را داشته باشند؟ آیا سیستم گزینش دانشجو در ایران میتواند آنان را به سوی جایگاه مناسبشان هدایت کند؟

 به نظر نمی رسد در ایران هیچگونه تضمینی وجود داشته باشد که یک دانشجوی نخبه بتواند در حد هوش و استعداد خود تحصیل کند. سیستم کهنه و غیر منطقی و غیر عادلانه کنکور، گزینش اخلاقی و سیاسی و اعمال سهمیه های آنچنانی سدی است که تنها با هوش و توانایی علمی نمیتوان از آنها گذشت.

 در ورود دانشجویان به مقطع کارشناسی ارشد فعالیت علمی و سابقه تحقیقاتی و مطالعاتی داوطلبان تنها چیزی است که اصلا اهمیتی ندارد و در عوض سابقه عضویت در نهادهای غیر علمی و صرفا سیاسی خاص و داشتن سهمیه های مختلف غیر علمی از عوامل موثر در گزینش دانشجویان است. در این میان اگر نخبگانی هم خواسته باشند در کنار برگزیدگان دیگر ادامه تحصیل دهند (با رد شدن از همه فیلتر های غیر علمی) باید در فضایی سرد و بسیار کمتر از حد علمی خود وقت بگذرانند. برای دسترسی به اینترنت وقت بگیرند و در خوابگاه های پر جمعیت و غیراستاندارد ساکن شوند (و البته مراقب باشند دچار گازگرفتگی نشوند)، غذاهای بی کیفیت دانشگاه را بخورند و از هر گونه تسهیلات دانشجویی مانند بن های دانشجویی، کمک هزینه تحصیل و … محروم باشند. {شاید همه می دانید در خوابگاههای دانشگاه شریف، که به قولی بهترین دانشگاه ایران است، هر پنج دانشجوی فوق لیسانس در یک اتاق 4 در 5 زندگی میکنند!!!}

حالا فرض کنیم کسی بخواهد همه این کمبودها را هم تحمل کرده و در داخل کشور ادامه تحصیل دهد و به عنوان یک نخبه علمی بهترین مدارج را در بهترین دانشگاه ها کسب کند. اکنون نوبت بکارگیری تخصص نخبگان در داخل کشور است! مگر کشور ما به تخصص نخبگان اش هم احتیاج دارد؟

 کدام نخبگان؟ آنان که با سهمیه رفتند و آمدند؟ آنها که از گزینش های اخلاقی و سیاسی رد شدند؟آنها که به خاطر نپوشیدن جوراب و یا نبستن یقه پیراهن به کمیته انضباطی احضار نشدند؟ آنان که برادرزاده فلانی هستند؟ آنان که دوست فلانی هستند؟

 ببخشید! چنین نخبه ای موجود نمی باشد!

 به نخبگان علمی کشور نمی توان دستور العمل اخلاقی و پوششی داد،نمی توان آنها را در خوابگاه های پر جمعیت و بی کیفیت جا داد، نمی توان هوش سرشار و ذهن خلاق آنان را در محدوده کنکور و تست و گزینش خلاصه کرد.

 چندی پیش دکتر فیروز نادری (از مدیران ارشد ناسا) در یکی از مصاحبه های تلویزیونی اش از خیل عظیم ایمیل هایی گفت که از ایران و برای کسب اطلاع درباره شرایط استخدام در ناسا برایش فرستاده می شوند و همه از جوانان با استعدادی هستند که در بهترین دانشگاه های ایران درس خوانده اند و رزومه ها و مقالات خوبی هم ارائه میکنند. وی که خود یکی از نخبگان علمی دنیاست مقالات و تحقیقات ارسالی دانشجویان را می ستود و تحسین میکرد.

 این استعداد ها همه به دنبال جایی هستند که که هوش و پشتکارشان معیار گزینش شان باشد ،چه در دانشگاه و چه در اشتغال.

 و آنان خواهند رفت چراکه دانشگاه ها و بازار کار ایران هیچ خوش آمدی برای انان ندارد و هرگز میزبان خوبی برای ذهن خلاق انان نبوده است. در این سوی دنیا گزینش گرانی نشسته اند که با آغوش باز مغز های جوان کشور های در حال توسعه را می پذیرند و برای پذیرش آنان به یقه لباس شان نگاه نمیکنند.

 آنان با ارائه بورسیه های تحصیلی به دانشجویان سرآمد آنان را به ماندن در کشور محل دانشگاه ترغیب کرده و ارزش یک ذهن فعال را به آنان میدهند نه یک سرباز عقیدتی. در خوابگاه هایی ساکن خواهند شد که خطر گازگرفتگی نیست!!!!

 شاید بسیاری از افراد از روی دلسوزی برای کشورشان باشد که مهاجرت مغزها را تقبیح میکنند اما میتوان از روی همان دلسوزی مهاجرت را تشویق هم کرد.

انسان یکبار به دنیا می آید و یکبارسالهای پر انرژی جوانی را طی میکند. نمیتوان سالها به امید روزی ماند که شرایط مساعد ادامه تحصیل و اشتغال جوانان مستعد فراهم شود و گزینش ها و سهمیه ها و پارتی بازی ها سرنوشت تحصیل و کار آنان را رقم نزند. در سالهای اخیر با رشد سریع مهاجرت مغزها مسئولان کشور چه برنامه و طرحی برای جلوگیری از رشد این روند ارائه کرده اند؟

زنگ خطر مهاجرت مفزها سالها پیش در ایران به صدا درآمد، اما هنوز هیچ اقدام اساسی برای تدارک شرایط قابل قبول تحصیل و اشتغال نخبگان و بکارگیری استعداد و خلاقیت آنان در راه رشد و توسعه صنعت و فرهنگ کشور نشده است.

 واضح است که نخبگان جوان ترجیح میدهند در دانشگاه هایی تحصیل کنند که هنگام ورود، تراز علمی آنان ملاک باشد نه پوشیدن یا نپوشیدن جوراب. و برای گزینش اشتغال مدرک و استعداد آنان ملاک باشد نه پاسخگویی به سوالات عقیدتی.

 معلول را رها کنیم. معلول مغزهایی هستند که بهترین راه را برمی گزینند. علت باید از خواب غفلت برخیزد.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 10:1 |
سلام به همگی.

شرمندم... من این روزا سرم شدیدا شلوغه به همین خاطر دیر شد. پایان ترمه و ... خودتون که مستحضرین...

خانم طالبی متنتون واقعا زیبا و تاثیرگزاره، این از اون قبلی هم قشنگتره... بهتون تبریک میگم و امیدوارم که حتما ادامه بدین و حتما به کسایی که تو ادبیات انگلیسی خبره اند هم ارائه بدین...

راجع به اون سوالتون هم باید بگم که اولا کسایی که تو ایران میبینیم ریاضی میخونن و در عین حال از ریاضی بدشون میاد دو دسته اند:

کسایی که به هر دلیلی استعداد یا توانایی سروکله زدن با مفاهیم ظاهرا خشک و ناامید کننده ی ریاضی رو ندارن؛ و کسایی که این طوری نیستن اما به دلیل آینده ی شغلی ریاضی از ریاضی فرار می کنن.

اگه خوب به بچه های دانشگاه زنجان نگاه کنید میبینین که هر کدوم جزو یکی از دو گروه هستن!

حالا تصور کنید که به گروه دوم بگن که شما خیالتون نباشه،  به ریاضیات و مسایل اون بپردازید و ما به خاطر این کارتون به شما پول میدیم! اونا دیگه هیچ وقت ریاضی رو ول نمی کنن برن "مدیریت" بخونن!! حالا این افراد بعد از یک مدت طولانی چنان معجزه ای میکنن که خودشونم تصورشو نمی کردن، هم خودشون در علم پیشرفت میکنن و هم یافته های اونا واسه کسایی که ساپورتشون کردن خیلی حائز اهمیت میشه. این حرف رو مخصوصا در مورد ایرانیا میگم که هر کجای دنیا که مورد حمایت قرار گرفتن اکثریت قاطعشون شاهکار کردن و میکنن.

کشورهایی مث کانادا و امریکا خیلی خوب این موضوع رو درک کرده اند. کسی که این جور جاها ریاضی میخونه نه تنها نگران آیندش نیست بلکه همه جا به رشته ی خودش افتخار میکنه. اینجا دیگه یه استاد ریاضی فرق میکنه با مفهومی به نام "حیدرپور" یا "مرصعی"! که بنده خداها از کله سحر تا بوق سگ 20 جور درس متفاوت که در راستای علایقشون هم نیست باید درس بدن!

پروسه حمایت از علوم محض یک برنامه ی بسیار طولانی مدته، مثل اینکه بخوای الان یه چیزی رو بکاری و بهش آب و کود بدی تا اینکه 50 سال بعد اون رو درو کنی؛ خوب معلومه در مملکتهایی که هنوز دعوا سر اینه که این حکومت باشه یا اون یکی، دولتی نمیاد این جوری اموالشو حیف و میل کنه. میکاره، اما فقط کود میده!!!



+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 2:18 |

بسرم باز هوای در ميخانه فتاد

سرو کارم همه در شيوهء رندانه فتاد


شد جهان برهم و آشوب قيامت برخواست

تا حجاب از رخ مه چهرهء جانانه فتاد


بين! که از دايره ء قسمت اوضاع فلک

رشتهء عشق بدست من ديوانه فتاد


چون من دلشده را دين و دلش رفت ز دست

هر کرا چشم بر آن گوهر يکدانه فتاد


واعظ و زاهد اگر ترک ميم کرد چه سود

چون مرا روز ازل باده به پيمانه فتاد


نه من غمزده در دام غم افتادم و بس

کاندرين دام بسی عاقل و فرزانه فتاد


شمع جانبازی عشقش همه کس ديد ولی

در ميان طاهر شوريده چو پروانه فتاد
شعری از: میرزاطاهر قندهاری
+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 3:21 |
سلام خانم کردلو. خوش اومدین. امیدوارم که شما مثل ما نباشید و مظالب خوبتون رو در سیگما بنویسید.

خانم طالبی پس مطالبتون چی شد؟ مطمئن باشین همه میخونن؛ اینکه کسی مطلبی نمینویسه دلیل بر این نیست که کسی وبلاگ رو نمیخونه! همه به قول شما روزی 600 بار سیگما رو میخونن!!!


خاک تو سرت علیرضا!

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت 9:53 |
کانون دانش آموختگان ریاضی
دانشگاه زنجان

ما یه عده دانشجوی علاف بودیم که هدفمون از دانشگاه اومدن درس خوندن نبود ما می خواستیم فقط چیزایی یاد بگیریم که تو دانشگاه درس نمیدن ولی اگه تو دانشگاه یاد نگیری هیچ جای دیگه یاد نمیگیری ! دانشگاه که تموم شد خواستیم از هم جداشیم واسه همین اولش یه وب سایت راه انداختیم بعداز یه سال به این نتیجه رسیدیم که یه وبلاگ مناسب تره و این همون وبلاگه اینجا از همه چیز حرف میزنیم از ملک و املاک، گوسفند، سیفون، قلاده ی سگ جرج بوش، ترشی، عروسی دختر بزرگه ی شمسی خانم ...

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 7:9 |
+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 0:42 |
خشکید!  تموم شد! اصلا دیگه پرنده پر نمی زنه! انگار اثری از بنی بشر اینجا نیست!

عجب پا قدم شومی داری رحیم!

یه خانم طالبی بود که یه تکونی به سیگما میداد که اونم رفت.

خسته نباشید بچه ها، وبلاگ خوبی بود! ایشالا وبلاگهای بعدی هم با هم همکاری داشته باشیم.

دمت گرم رحیم، بازم اگه خواستیم وبلاگی رو بخشکونیم باهات تماس میگیریم...

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 1:7 |
سلام به همگی.

اون شعر ترکی معادل فارسی نداره! بنابراین اگه کسی بخواد به عمق اون پی ببره باید بره ترکی را در حد TOTFL یاد بگیره! (Test Of Turkish as a Foreign Language)

درباره آقای محمدی شاد باید بگم خدا اموات شما رو بیامرزه، مُرد!

متن انگلیسی که نوشتین واقعا قشنگ بود و نشون میده که استعداد در ادبیات انگلیسی هم دارین. محتوای اون، منو یاد یه شعر بسیار زیبا از یک شاعر بسیار معروف انداخت که براتون مینویسم:


در پیچ و خم رقص تو آن ناز هوسبار چه زیباست

گه زیرو گهی رو شدن ساق سبکبار چه زیباست


سرمستی و مدهوشی و خم گشتن و افتادن و جستن

وز آن دهن تنگ تو آن لغزش گفتار چه زیباست


گه خنده و گه اخم و گهی با دل ما سازش و پیچش

وین حرکت موزون تو در حلقه ی تکرار چه زیباست


پر می کنی از باده روحت تن دل مرده ی ما را

با بوسه تهی کردن این قالب مردار چه زیباست


سجاده ی دوشم به می بزم گنهبار تو آلود

رسوا شدنم بر سر هر کوچه و بازار چه زیباست


با بودن من دیدن آن لحظه رویایی دیدار تو نتوان

فانی شدنم در هوس دیدن دیدار چه زیباست




+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 7:57 |
سلامی دوباره به همه بروبچه های سیگما مخصوصا محمدرضا، علیرضا و زهرا خانم.

منم پیشاپیش عید باستانی و باشکوه نوروز رو به همه تبریک میگم و امیدوارم سال 87 رو به خوبی و خوشی پشت سر گذاشته سال 88 رو با انرژی و امید مضاعف شروع کنید.

محمدرضای عزیز، بینهایت ممنون از لطفت، منم واقعا دلم برای دوستان خوب و با مرامی مث تو تنگ میشه؛ اما باید اعتراف کنم که از وقتی همدیگرو ندیدیم خیلی مهربونتر و بامعرفتتر شدی!!! قبلنا اینقد تحویلمون نمیگرفتی!

می بینم که جناب آقای حاج براتی به بروبچز افتخار دادن! خواهش میکنم به افتخارشون...!!! آدم یه رفیق مث تو داشته باشه دیگه نیاز به روح اله محمدی شاد نداره!!!

خانم طالبی ما همچنان منتظر مطالب شما به هر زبانی (حتی ترکی!) هستیم...


اوبا کئوشدو یایلاخدان، آی بولبول لر

یورولدوم یولا باخماخدان، آی بولبول لر...


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:56 |


آن پدر که مانده بی-وطن

در حصار غربتی بعید،

طفل خود گرفته در بغل 

صبح روز عید.

بوسدش به عشق،

گویدش به مهر؛

با غرور جاودانه اش:

طفل من! جان من!

سرزمین ما؛

مانده از گذشته یادگار،

میهن تو افتخار توست!

افتخار ماست آن دیار!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:

«واتس افتخار؟»

گویدش پدر:

سربلندی است

آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،

اعتلای نام میهن است،


با تلاش و کوشش مدام!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:

«وات دو یو مین اعتلای نام؟»

گویدش پدر:

بایدت تلاش،

تا که نام سرزمین خود؛

جاودان کنی!

پرچمش؛

خار چشم دشمنان کنی!

با تلاش من،

با تلاش تو،

با تلاش ما:

میشود وطن

پر زنیکی و

خالی از بدی

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:

«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»

  هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 2:7 |

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 4:42 |
سلام به همگی.

خانم طالبی من بعد با شدت بیشتری برای اون امور (!!) دعا میکنم. اما یادتون باشه که اگه همیشه به خدا توکل کنید و بعد تلاش کنید، حتی اگه اون نتیجه مورد نظر شما حاصل نشد، کارها یه طوری پیش میره که به مراتب بهتر از اون خواسته شماست!

"و عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر ٌ لکم و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شرٌ لکم..."

در مورد شعرتون باید بگم عالیه! بهتون تبریک میگم، سرشار از احساسات خالصانه است. از نظر فنی هم اگه نظر منو میخواین، جسارتاً دو تا نکته رو بهتره که بیشتر رعایت کنید:

یکی اینکه وقتی دارین شعر "منظوم" میگین، به وزن و آهنگ خیلی باید توجه کنید؛ تو مثنوی میشه وزن و تعداد هجاهای بیت ها با هم فرق کنه (هرچند اگه اونا هم با هم یکی باشن خیلی قشنگتر میشه) اما توی هر بیت وزن و آهنگ دو مصرع باید با هم یکی باشه. یه شعر منظوم زمانی قشنگترین حالته که قالب و محتوا به یک حالت بهینه برسن، نه قالب فدای محتوا بشه و نه برعکس. در مورد این شعر به نظر من به محتوا بیشتر توجه کردین تا به قالب. اما اینو بدونین که مهارت داشتن تو محتوا ذاتیه و در وجود هرکسی نیست در صورتیکه مهارت تو ساختن قالب خوب اکتسابیه و آدم میتونه با خوندن کتابهای ادبیات ماهرتر بشه.

یکی دیگه این که وقتی بنا رو گذاشتین به زبون "محاوره ای" سعی کنید دیگه از زبان کتابی استفاده نکنید، منظورم مثلا این بیته:

میون خونه هایی که شادیاش فراموش

ندارد  مادری که گیرد تو را در آغوش

اینا رو گفتم که یه نظری داده باشم، زیاد هم نمیخواد جدی بگیرید! منتظر شعرای بعدیتون هستیم...


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 4:28 |
سلام به همگی مخصوصا محمدرضای عزیزم که خیلی بهش ارادت داریم! به خدا منم دلم برات خیلی تنگ شده و وقتی یاد اون روزای دانشگاه زنجان و اون شبایی که توی خوابگاه شریف دور هم جمع می شدیم می افتم بیشتر دلم برات تنگ میشه... به قول تو، این سیگما و دور هم جمع شدن بچه ها تو سیگما میتونه تا اندازه ای ما رو به اون روزهای پر از خاطره ببره...

من خیلی وقته میخوام "دست به کیبورد" بشم اما این نامسلمونا کیبوردشون فارسی نداره و من الان دارم با آزمون و خطا می نویسم!!

علیرضای نامرد! دیدی بهت گفتم همه مث من نیستن که بعد ازدواج بی معرفت نشن! آدام اینگدر بی معریفت نمیشی!

خانم طالبی، من کاری ندارم حاجتتون چیه، اما اون چیزایی که میدونم خوبه واستون از خدا میخوام! راستی به بعضی (!!) از اون آدمای بی معرفتی که گاهاً می بینید، سلام بنده رو ابلاغ بفرمایید و بگین آدام اینگدر بی معریفت نمیشی!

شعرامم اولا اونقدر نشده که بشه چاپ کرد، ثانیا اونقدرا حرفه ای نیستن که ناشری بخواد چاپش کنه! بیشتر به درد خودم میخوره. اما بدمم نمیاد که دوستانی که واردترند بخونن و الکی تشویقم کنن (مث فاطمه بنده خدا که مجبوره هی تعریف کنه تا دپرس نشم!!!) انشا الله بعدنا بعضیاشونو می فرستم بخونید، افتخاره واسه من. در اینجا هم با اجازه صاحبش یه قسمت از یکیشون رو که همین اخیراً به مناسبت با شکوهترین روز سال (یعنی هفتم اسفند!) گفتم، براتون می نویسم:


... با تو می گویم راز،

     راز یک ماهی سرگشته آب،

          آب دریای تلاطم زده ی چشم پر از بی خوابی،

                خواب یک غنچه ی یک تازه گل باغ امید...

     راز یک خانه به دوش،

     راز یک عاشق دیوانه و مهجور و خموش

          که فقط منتظر دیروز است

               تا دگر بار بخوابد در آن

               و به اندازه ی هجران بماند در خواب

                    تا مگر باز ببیند در خواب

                        خواب یک غنچه ی یک تازه گل باغ امید...

تقدیم به  فاطمه

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 22:11 |

جشن خاطره انگیزی در حال برگزاری بود، همه بچه ها ذوق زیادی داشتند. برای بعضی ها تازگی و هیجان داشت، چرا که با بچه های قدیمی تر و خاطرات آن ها در آن جمع گرم و صمیمی آشنا می شدند. برای بعضی ها که نه قدیمی بودند و نه تازه وارد همه چیز بهانه ای بود برای شادی و خنده و شوخی و جای خوبی برای خودنمایی و غرور جوانی بود.

اما برای آنهایی که چندین سال از قشنگترین و خاطره انگیرترین ایام جوانی شان را آنجا سپری کرده بودند، این جشن معنای دیگری داشت. آنها با این که مانند بقیه شاد بودند اما حزن پنهانی آنها را فرا گرفته بود... این روزهاآخرین روزهای آن سالهای پر از خاطره بود... گویی این جشن، جشن پایان نبود بلکه پایان جشن بود...

در وسط های جشن روی پرده ی سالن فیلمی نمایش داده شد که بازیگران آن همان بچه های قدیمی بودند. عکس هایی از آن ها که خاطراتی از آن روزها را تداعی میکرد. هرچند استادانه ساخته نشده بود اما می توانست احساسات همه را برانگیزاند و خیلی ها بغض کرده بودند. یک موسیقی متالیکا اما ملایم تصاویر را همراهی می کرد. از بعضی از آن بچه ها خواسته شده بود تا حرفی برای یادگاری بزنند و آنها اغلب ابراز اندوه و غم کرده بودند. در جایی از فیلم تصویر جوانکی که برای همه آشنا بود نشان داده شد. پسری لاغر که غالبترین تصویری که هر کسی از او در ذهنش داشت، تصویر یک جوان شرور و بازیگوش، فعال، همه کاره، مغرور و جویای نام و در عین حال مهربان و صمیمی بود. او آماده حرف زدن بود.

فیلم بردار: آقای فرجی، حرف آخر...

جوانک با صدایی آمیخته با حزن: زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

شاید خود جوانک در آن لحظه متوجه معنای عمیق این جمله معروف نبود اما این حرف او تاثیر زیادی بر همگان گذاشت، با اینکه همه با آن جمله آشنا بودند. گویا مناسبترین شرح حال آن افرادی بود که در پایان آن صفحه از دفتر زندگی شان بودند ومی خواستند ورق تازه ای را شروع کنند...


امیدوارم بروبچ سیگما هنوز ما رو از یاد نبرده باشن (از دل برود هر آنکه از دیده برفت!) من خودم شرمندم که این همه وقت نتونستم مطلب بنویسم، سرم واقعا شلوغ بود... اما دیگه وقتی دیدم ممد مهرجو و خانم صمدی عروسی کردن گفتم دیگه نمیشه ننویسم و عروسیشونو تبریک نگم!

برای ملیحه خانم و محمد عزیز آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم صفحات زیبایی را در دفتر زندگی مشترکشان با یکدیگر ورق بزنند...


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 10:3 |
سلام به همگی دوستان سیگمایی... امیدوارم الان که این مطلب رو می خونید سال ۸۶ را به خوبی و موفقیت تمام کرده  باشید و سال پربار و پر برکتی را شروع کرده باشید. ضمن تبریک صمیمانه ی عید نوروز، آرزو می کنم در سال ۸۷ خبرهای پیروزی و موفقیت بیشتر و بیشتری را از بروبچه های ریاضی دانشگاه زنجان بشنویم.

...عیدتان مبارک...

 

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:40 |

سلام به همگی.

خانم لطیف و آقای فرجی تقریبا به منظورم پی بردن... اصلا کار سختی نبود؛ ماشالله همه دلشون اِنقدر پُره که
فقط دنبال یه استارت کوچیک می گردن!

منظور من دقیقا این بود که ما ایرانی های همیشه مظلوم و محروم و بدبخت، قبل از اینکه تحت تاثیر اربابان تبلیغات خودمون رو ....  تا به یک منبع عظیم انرژی و یک سر منشا جدید خوشبختی برسیم، بهتر نیست کمی به این فکر کنیم که از اون منابعی که خود  خدا برامون گذاشته و خیلی وقته که حق مسلم ما هستند چه سهمی داریم؟!!! اون کارگری که به جز هسته ی میوه هایی از قبیل زردآلو، خرما و در برخی موارد نادر "هلو" (اون هم برای کارگرهایی که جایی پارتی دارند!) ندیده،  و به خاطر پیروزی شکوهمند هسته ای دست از پا نمی شناسه، تا حالا به این فکر کرده که اگه در اثر خوردن زردآلوی گندیده، خدای نکرده بچه ش روانه ی بیمارستان بشه، کدامیک از این حضرات فاتح عرصه ی هسته ای به دادش خواهند رسید؟! یا کدام مسوول به خاطر این پیروزی نرخ خدمات را پایین خواهدآورد؟! آیا سیمان ارزان خواهد شد؟ یا بوی دل انگیز "هسته" سر سفره هایمان به مشام خواهد رسید (همان طوری که بوی زندگی بخش نفت الان سر سفره ی همه هست!)؟
بس کنید این مسخره بازی رو تو رو خدا...


+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 0:40 |
سلام به همه دوستان.
خانم خدایی ممنون از پیامی که برای فاطمه نوشتین. من پیامتون رو بهش رسوندم و چون دسترسی به اینترنت نداشت از من خواست تا ازتون تشکر کنم... انشاالله همیشه موفق و سربلند باشین...

موضوع جالبی مطرح کردین اما من چیز زیادی راجع به اون ندارم... فقط پیشنهاد می کنم که اگه کسی دوست داشت راجع به موضوع زیر هم مطلب بنویسه... شاید از نظرات همدیگه بتونیم استفاده کنیم... مخصوصا الان خود من نیاز دارم نظرات بقیه بچه های سیگما رو راجع به این زمینه بدونم:

انرژی هسته ای حق مسلم ماست! مگه نفت حق مسلم ما نبود؟!!!
+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 21:45 |
سلامی دوباره...

ممنونم خانم طالبی از لطفتون، سلام غلیظ شما رو به فاطمه رسوندم... اون هم سلامی غلیظتر براتون فرستاد... اونم الان داره ترم آخرشو سپری می کنه...

محمد رضای عزیز ما همیشه به یادتیم... یه خورده سرم این روزا شلوغه و گرنه من که خیلی پیشت میام.. سلام به مسعود هم برسون....

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 2:40 |
سلام به همگی...

خانم طالبی، همه رو یاد کردین به جز ما!!! خسته نباشین... امیدوارم که بهترین نتیجه ممکن رو از کنکور بگیرین و بهترین جای ممکن قبول شین... به شما و همه ی بچه هایی که امسال کنکور دادن خسته نباشید میگم و از خدا براتون آرزوی موفقیت می کنم... واللا من که از اون چیزایی که گفتین سر در نمی آرم و نمی دونم چی جوری رو نتیجه کنکور اثر می ذارن اما مطمئنا کسی که رشته خودشو امتحان می ده نسبت به بقیه امتیازش بیشتره، اما نگران نباشید چون هرچی باشه از دست ریاضی راحت شدین!!!

بدرود.

+ نوشته شده توسط بهمن احمدی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 2:15 |